X
تبلیغات
عکس ها و نوشته های زیبا و احساسی - جملات عاشقانه
X
تبلیغات
 
جملات عاشقانه
جدیدترین جملات عاشقانه و رمانتیک، اشعار عاشقانه، اس ام اس عاشقانه، عکس عاشقانه
آمار وبلاگ
دوشنبه 10 آبان‌ماه سال 1389 :: 02:59 ب.ظ ::  نویسنده : مازیار

بــه تــو ســــاده دل نــدادم کــه بـــری ســـــــــاده ز یـــــادم . . .

 

بــه تــو ســــاده دل نــدادم کــه بـــری ســـــــــاده ز یـــــادم . . .

 

 

 

 


شباب عمر عجب با شتاب می گذرد

بدین شتاب خدایا شباب می گذرد

شباب و شاهد و گل مغتنم بود ساقی

شتاب کن که جهان با شتاب می گذرد

به چشم خود گذر عمر خویش می بینم

نشسته ام لب جوئی و آب می گذرد

به روی ماه نیاری حدیث زلف سیاه

که ابر از جلو آفتاب می گذرد

خراب گردش آن چشم جاودان مستم

که دور جام جهان خراب می گذرد

به آب و تاب جوانی چگونه غره شدی

که خود جوانی و این آب و تاب می گذرد

به زیر سنگ لحد استخوان پیکر ما

چو گندمی است که از آسیاب می گذرد

کمان چرخ فلک شهریار در کف کیست

که روزگار چو تیر شهاب می گذرد 
 

(استاد شهریار) 
 

 

 

 

 

شتاب مکن

که ابر بر خانه ات ببارد

و عشق در تکه ای نان گم شود

هرگــز نتــوان

آدمـی را به خانه آورد

آدمی در سقـوط کلمات

سقــوط می کند

و هنگام که از زمین برخیزد

کلمات نـارس را

به عابران تعـارف می کند

آدمی را توانایـی عشق نیـست

در عشق می شکنــد و می میــرد

(احمدرضا احمدی)

 

 

 

 


 

تلنبار خاطرات خاک گرفته ام را

اگر می خواهی جستجو کنی

به حتم در میان پستو های بی حوصلگی ام می یابی

اما بی محابا در نزن که گرد دلم

تا ابد به سرفه ات می اندازد

و عزای سیاه پوشش به گریه ات!

آرام که آمدی

اول از آینه تنهایی بپرس از کدام سو

آنگاه به نرمی قدم بردار

که ناگزیر تخته های زوار در رفته روحم

پای برهنه ات را خراش نیندازد

به گمانم جایی برای تکیه کردن نیست

تنها شانه های پوشالی مترسک خنده هایم

که آن هم استراحت گاه ناامنی است

آخر بارها هجوم سخت کلاغ های سیاه را دیده است

تصمیم با خودت ...

هنوز هم جستجوی خاطراتم را در سر می پرورانی؟

(گلسا امیدوار)

 

 

 

 

 
 

این شفق است یا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو

من به کجا رسیده ام ؟ جان دقایقم بگو

آیینه در جواب من باز سکوت می کند

باز مرا چه می شود ؟ ای تو حقایقم بگو

جان همه شوق گشته ام طعنه ی ناشنیده را

در همه حال خوب من با تو موافقم بگو

پاک کن از حافظه ات شور غزلهای مرا

شاعر مرده ام بخوان گور علایقم بگو

با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش

منظره های عقل را با من سابقم بگو

من که هر آنچه داشتیم اول ره گذاشتم

حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو

یا به زوال می روم یا به کمال می رسم

یکسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگو

(محمد علی بهمنی)


 

 

 

 



من از تو لبریز بودم

وقتی توی خسـتگـیهـایم گـمـت کردم

وقتی توی کوچه بی بازگشت شیدایی

عاشق کُشی ، شهـامـت شد

و تو قدّاره کِش کوچه شدی

حالا از من لاشه ای مانده

نــه دلی که بیـقـراری کند

نــه چــشــمی که چــشــم انتظــاری

و تو تیـغــت را زمین بگذار

عاشـقی نمانده است

که قدّاره کِشی!

راستش را بخواهی

هنوز هم دلم زیر اینهمه خاک

برای تو تنگ می شود

هنوز هم . . .

 

 

 

 

چشمانـم به دنبال حقیقت می‌گردند

انگشتانـم ایمان و عقیده را احساس می‌کنند

پاکیزگی را با دستانـم لمس می‌کنـم

و همه چیز را زیـر بـاران اعتراف می‌کنـم

و سپس در مقایل آینـه ایستادم

آنرا شکستـم!

چه شبیه شد آیـنه با من . . .

 

 

 

 

 

 
 

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد

پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم

که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد

عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید

نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد

اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند

به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد

 

 

 

 

 



من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه اندیشه ام اندیشه فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوی شب را

همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند

همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند

همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند

همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند

همین فردای افسون ریز رویایی

همین فردا که راه خواب من بسته است

همین فردا که روی پرده پندار من پیداست

همین فردا که ما را روز دیدار است

همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست

همین فردا همین فردا

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است

به هر سو چشم من رو میکند فرداست

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

قناری ها سرود صبح می خوانند

من آنجا چشم در راه توام ناگاه

ترا از دور می بینم که می آیی

ترا از دور می بینم که می خندی و می آیی

نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

ترا در بازوان خویش خواهم دید

سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

برایت شعر خواهم خواند

برایم شعر خواهی خواند

تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید

و گر بختم کند یاری

در آغوش تو

ای افسوس

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

(فریدون مشیری)

 

 

 

 


 

بگـذار آدمهـا تا میتوانند سنگ بـاشند ، تـو از نـژاد چشمــه بــاش . . . (زرتشت)

 

 

 

 

 

 
 

درون تو صدایی هست که تمام روز در وجود تو زمزمه می کند

حس میکنم این درسته، می دانم این یکی غلطه ؟!

نه معلم، نه واعظ ، نه پدر و مادر و نه دوست و هیچ آدم عاقلی

نمی تواند بگوید چه چیز درست است و چه چیز غلط

تنها به صدای درونت گوش کن

( شل سیلور استاین )

 

 

 

 


باز آی که تا به خود نیازم بینی

بیداری شبهای درازم بینی

نی نی غلطم که خود فراق تو مرا

کی زنده رها کند که بازم بینی

هر روز دلم در غم تو زار تر است

وز من دل بی رحم تو بی زار تر است

بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادار تر است

برمن در وصل بسته میدارد دوست

دل را به عنا شکسته می دارد دوست

زین پس منو دل شکستگی بر در اوست

چون دوست دل شکسته می دارد دوست

اینگونــه زندگــی کنیـم : 
 

 

 

 

 


سـاده امّا زیبــا

مصمـم امّا بی خیــال

متواضـع امّا سربلنــد

مهربـان امّا جـدی

سبـز امّا بی ریــا

عــاشق امّا عــاقل

 

 

 

 

 


من از آرزوهای به بلوغ نرسیده

در کودکی مرده

از تنهایی

و از خاطرات پرپر شده

از شکستن دلها

از تن های از پشت خنجر خورده

شکــوه هـــا دارم
 

* * *
 

افسوس که تنهاییم را کسی صدا نزد

دریغا که نامم را کسی هجی نکرد

حیف کسی از این قفس مرا رها نکرد

* * *
 

من از تاریکی کامل

از شب هایی که تاریکی امان ماه را بریده

از سینه با قلبی تکه تکه شده

شکــوه هـــا دارم

* * *

من از سادگی

از به نگاهی دل باختگی

شکــوه هـــا دارم
ر.الف (رهگذر)

 

 

 

 

 
 

همیشه با بدست آوردن اون کسی که دوستش داری نمی تونی صاحبش بشی ، گاهی وقتا لازم هست که ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی

همه ما با اراده به دنیا می آییم با حیرت زندگی میکنیم و با حسرت میمیریم این است مفهوم زندگی کردن

پس هرگز به خاطر غمهایت گریه مکن و مگذار این زمین پست شنونده آوای غمگین دلت باشد

افسوس... آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد...برای آنچه از دست رفته آه می کشیم

 

 

 

 

 


 

 

دلتنگ بودم و خسته


 

آمدم تا ماه نگاهت را


 

از پشت پنجره بچینم اما


 

پائیز حرفهایت به هوای شعرم خورد


 

و رعد یادت در واژه هایم پیچید


 

تمام خاطرات کز کرده از تو


 

خیس شدند!


 

چه بگویم وقتی دیوانه وار


 

سمت گلهایی که دارم از تو به آب می دهم


 

در حرکتم وآخرش نمی دانم


 

 به کدام نا کجا آباد می رسم؟


 

تازه لهجه شعرم بهاری شده بود


 

که تو آمدی...........


 

ونگذاشتی لابه لای برگها شکوفه کنم


 

حالا از بهار نشانی نیست


 

تنها یک برگ؛که مرا می برد تا رویائی


 

که تا به حال ندیده ام


 

واینکه به او که هیچوقت فکرش را هم نمی کردم


 

چقدر فکر کردم؟؟!


 

و هنوز دلتنگم.....

 

 

 

 

گفتم : بهــار

خنده زد و گفت : « ای دریــغ ، دیگر بهـار رفته نمی آیـد

گفتم : پــرنده

گفت : « اینجا پرنده نیست ، اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست 

گفتم : درون چشم تو دیگر ... ؟

گفت : « هرگز نشان ز باده مستی دهنده نیست

اینجا به جز سکــوت ، سکـوتی گــزنده نیــست »

 

 

 

 

 

وقتی نگاه می کردم

از گل به خار رسیدم

با خود گفتم

پروردگارا ؟

چه فلسفه ای ست

در این همسایگی

و چه حکمتی ست

در این بیگانگی

( مسعود فردمنش )

 

 

 

 

 
 

یکشبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پـُر ز لیلا شد دل پـُر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق...دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه..لیلایت منم

در رگت پنهان و پیدایت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره ی صحرا...نشد

گفتم عاقل می شوی...اما نشد

سوختم در حسرت یک یا رَبت

غیر لیلا ..بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

 

 

 

 


 

تیکه بر جنگل پشت سر

روبروی دریا هستم

آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم

حال دریا آرام و آبی است

حال جنگل سبز سبز است

من که رنگم را باران شسته است

در چه حالی آیا هستم ؟

قوچ مرغان را می بینم

موج ماهی ها را نیز

حیف انسانم و می دانم

تا همیشه تنهــا هستم

وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز

من ولی در کار جان شستن

از غبار فردا هستم

صفحه ای ماسه بر می دارم

با مداد انگشتانم

می نویسم

من آن دستی که

رفت از دست شما هستم

مرغ و ماهی با هم می خندند

من به چشمانم می گویم

زندگی را میبینی

بگذار این چنین باشم تا هستم

(محمد علی بهمنی)


 

 

 

 
 

از پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه میکنم و آرزو میکنم که کاش برای یک لحظه فقط یک لحظه آغوش گرمت را احساس کنم

میخواهم سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگر از گریه گم نشوم

تو مرا به دیار محبتها بردی و صادقانه دوستم داشتی

پس بیا و باز در این راه تلاش کن اگر طاقت اشکهایم را نداری

در راه عشقی پاک تر و صادقانه تر  ، زیرا که من و تو ما شده ایم

پس نگذار زمانه ی بیرحم دلهایی را که ز هم جدا نشدنی است را به درد آورد

دلم را به تو دادم و کلیدش را به سوی آسمان خوشبختی ها روانه کردم

چه شبها که تا سحر به یادت با گونه های خیس از دلتنگی به سر بردم

چه روزها با خاطراتت نفس کشیدم

پس تو ای سخاوت آسمانی من

مرا دریاب که دیوانه وار دوستت دارم

 

 

 

 

 


عاقبت باید رفت

عاقبت باید گفت

با لبی شاد و دلی غرفه به خون

که خداحافظ تو . . .

گر چه تلخ است ولی باید این جام محبت شکست

گرچه تلخ است ولی باید این رشته الفت بگسست

باید از کوی تو رفت

دانم از داغ دلم بی خبری

و ندانی که کدام جام شکست

که کدام رشته گسست

گرچه تلخ است پس از رفتن تو خو نمودن به غم و تنهایی

عاقبت باید رفت

عاقبت باید گفت

با لبی شاد و دلی غرقه به خون

که خداحافظ تو . . .

 

 

 

 

 


 

در دایره ای که آمدن ، رفتن ماست

آن را نه بدایت نه نهایت پیداست

کس می نزند دمی در این عالم راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

(حکیم عمر خیام  )

 

 

 

 

 

 
 

اگر دنیای ما دنیای سنگ است

بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است . . .

اگر دنیای ما دنیای درد است

بدان عاشق شدن از بحر رنج است . . .

اگر عاشق شدن پس یک گناه است

دل عاشق شکستن صد گناه است . . .

 

 

 

 

 


کلبه ای می سازم ...

پشت تنهایی شب

زیر این سقف سیاه

که به زیبایی دل تنهای تو باشد

پنجره هایش از عشق

سقفش از عطر بهار

رنگ دیوار اتاقش گل یاس

عکس لبخند تو را می کوبم

روی ایوان حیاط

تا که هر صبح اقاقی ها را

از تو سرشار کنم

همه ی دلخوشی ام بودن توست

  وچراغ شب تنهایی من

نور چشمان تو است

کاشکی در سبد احساسم

شاخه ای مریم بود

عطر آن را با عشق

توشه راه گل قاصدکی می کردم

که به تنهایی تو سربزند

تو به من نزدیکی و خودت می دانی

شبنم یخ زده چشمانم

در زمستان سکوت

گرمی دست تو را می طلبید...

 

 

 

 

 


تنها

غمگین

نشسته با ماه

در خلوت ساکت شبانگاه

اشکی به رخم دوید ناگاه

روی تو شکفت در سرشکم

دیدم که هنوز عاشقم آه

 

 

 

 

 


 

دیدم دلم گرفته!

هوای گریه دارم

تو این غروب غمگین

دور از رفیق و یارم

****

دیدم دلم گرفته

دنیا به این شلوغی

این همه آدم اما

من کسی رو ندارم

****

دیدم غروبه اما

نه مثل هر غروبی

پهنای آسمونو

هرگز ندیده بودم

از غم به این شلوغی

****

دیدم که جاده خسته س

از این که عمری بسته س

اونم تمام حر فاش

یا از هجوم بارون

یا از پلی شکسته س

اونم تمام راه هاش

یا انتها نداره

یا در میو نه بسته س

****

من و غروب و جاده

رفتیم تا بی نهایت

از دست دوری راه

یکی نداشت شکایت

****

گم شدیم از غریبی

من و غروب و جاده

از بس هوا گرفته

از بس که غم زیاده

****

پر از غبار غم بود

هر جا نگاه می کردی

کی داشت خبر که یک روز

میری که بر نگردی

 

 

 

 

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو 
 

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام...!

 

 

 

 
 

من چه عاشقانه تو را خواستم

چه صادقانه با تو ماندم

و چه شاعرانه برایت اشک ریختم

و تو پایت را

روی قطره های اشک من گذاشتی

و بیچاره اشک

که در شیار پای تو له شد

و من باز هم تو را خواستم

دیگر غرور برای من

بی معنی است . . .

 

 

 

 

 


یک روز بلند آفتابی

در آبی بی کران دریا

امواج ترا به من رساندند

امواج ترانه بار تنها


چشمان تو رنگ آب بودند

آندم که ترا در آب دیدم

در غربت آن جهان بی شکل

گوئی که ترا به خواب دیدم


از تو تا من سکوت و حیرت

از من تا تو نگاه و تردید

ما را می خواند مرغی از دور

می خواند بباغ سبز خورشید

 

در ما تب تند بوسه می سوخت

ما تشنة خون شور بودیم

در زورق آب های لرزان

بازیچة عطر و نور بودیم

 

می زد, می زد, درون دریا

از دلهرة فرو کشیدن

امواج, امواج ناشکیبا

در طغیان بهم رسیدن

 

دستانت را دراز کردی

چون جریان های بی سرانجام

لب هایت با سلام بوسه

ویران گشتند روی لب هام


یک لحظه تمام آسمان را

در هاله ئی از بلور دیدم

خود را و ترا و زندگی را

در دایره های نور دیدم


گونی که نسیم داغ دوزخ

پیچید میان گیسوانم

چون قطره ئی از طلای سوزان

عشق تو چکید بر لبانم


 

آنگاه ز دوردست دریا

امواج بسوی ما خزیدند

بی آنکه مرا بخویش آرند

آرام ترا فرو کشیدند


پنداشتم آن زمان که عطری

باز از گل خواب ها تراوید

یا دست خیال من تنت را

از مرمر آب ها تراشید


پنداشتم آن زمان که رازیست

در زاری و هایهای دریا

شاید که مرا بخویش می خواند

در غربت خود , خدای دریا

 

 

 

 

بدون شرح


 

 

 

 

 

 
   
My Great Web page
X
تبلیغات